پرسه ی واژه های ژنده پوش در کوچه های شب

 
به تو
نویسنده : زهراپوریا - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٩
 

از نفس هایت کام ...

ریه های جانم، جان...

من معتادم به تو

 معتادم


 
comment نظرات ()
 
 
فر یاد
نویسنده : زهراپوریا - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٩
 

دلم میخواد فریاد بزنم....دلم میخواد داااااد بزنم ....با تمام وجودم...پرم از این همه بغض که قورتشون دادم ...دیگه جا ندارم...دیگه جا نداااااارم.....میخوام بلند دااااااااد بزنم....تا  دنیا بدونه من هنوز زنده م و میتونم دااااد بزنم ، فریااااد بزنم....من هنووووزم واستادم دنیااااا....هنووووزم تیکه های خورد شده ی پخش شده ی  قلب من، تو دل سیاه تو ضربان رو هق هق میکنن....آره مهم اینه که هنووووزم ضربان دارن!....یه روزی میاد که داااااد میزنم و این داد من و هق هق تیکه های گمشده ی قلب من و نفس های پر از آآآآه من  دیگه نمیذارن که بخوابی و توی خواب واسه فردای دل من نقشه ی شوم دیگه ای بکشی


 
comment نظرات ()
 
 
دوباره خواهم شکفت!
نویسنده : زهراپوریا - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٩
 

میدانم!

حسی لرزان

در من زمزمه میکند :

دوباره خواهم شکفت

زیر آسمان ِ چشمانی بی انتها

در میان ِ قابی زلال

دوباره روی دشت ِ تر ِ لبخند

جان میگیرم

زیر سایه ی عطر ِ امن ِ تنی

دوباره خواهم رویید

وسبابه ی سفیدم

روی پیشانی ِ آفتابی  ِ عشق

زخم هایش را

از یاد خواهد برد

خواهد بالید

و دوباره نوازش را

پرواز خواهد کرد

میدانم

در میان  ِ قصه های تازه ی شبانه ی

آغوش  ِ تو

صفحات ِ تکراریِ زخمی ِ

خاطره را

مچاله خواهم کرد

و به خواب های کهنه ی فراموشی

خواهم سپرد

و در صبح  ِ نگاهت

زیر نور تابیده از میان  ِ انگشتانت

بر ذرات خسته ی تنم

دوباره خواهم شکفت

وشور عشقی تازه

ابدیت را

در حافظه ی وجودم

هجی خواهد کرد !

میدانم !

 

حسی لرزان

در من زمزمه میکند:

دوباره خواهم شکفت !

 

پی نوشت : وقتی  فراموشی پاورچین پاورچین بیاد سراغ خاطره ها و وقتی رهایی  یواشکی بیاد سراغ دل ، اونوقته که بسته میشه نطفه ی شکفتن!

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سبابه ی سفید من (خط خطی )
نویسنده : زهراپوریا - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩
 

با انگشتام رو همه ی تخته سیاه ها خط می کشم

 

از همون خط هایی که تو ، همیشه حسرت  ِ کشیدنشونو داری

 

که بازم بگی : کاش من یه نقاش بودم !ا

 

من هنوزم بال دارم

 

من هنوزم پرواز نمی کنم

 

من هنوزم دلم کوچیکه

 

قد  ِ همون جوجه گنجشکی که هیچ وقت پرواز یاد نگرفت

 

که زودی مُرد !ا

 

با این تفاوت که امروز من یه جوجه رنگیم

 

مثل  ِ همون قناری که پرید تو ظرف  ِ زرد  ِ حماقت

 

زرد شم

 

احمق شدم

 

اما انگشتام هنوزم سفیدن روی همه ی تخته سیاه ها

 

می پرم

 

پر ، پر ، پر

 

نه !  می بالم

 

بال ، بال ، بال

 

با یه عالمه خط  ِ سفید که جا میذارم تو آسمونی که پروازشو بلد نیستم

 

هنوز سبابه ی سفید  ِ من روی سیاه  ِ پیشونی سُر می خوره

 

آروم می باله

 

آروم ، خط خطی جا میذاره !ا

 

هنوزم سبابه ی سفید  ِ من رقیب  ِ خیاله !ا

 

من ، زرد !ا

 

سبابه ، سفید !ا

 

پیشونی ، سیاه !ا

 

هنوز سبابه ی سفید  ِمن روی سیاه  ِ پیشونی سُر می خوره

 

آروم می باله و

 

خط خطی جا میذاره !ا

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
چه کسی میداند؟
نویسنده : زهراپوریا - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٩
 

چه کسی میداند؟

چه کسی میداند

از راز نفس های من و تو

که در گوش آن شب غریب زمستان

روی نقطه چین هایی لرزان

بریده بریده می پیچید

 

چه کسی میداند

سایش داغ تن های عاشق من وتو

بر سینه ی سرد آن شب عرق کرده

آتش وسوسه را شعله ور میکرد

 

چه کسی میداند

از معاشقه ی چشمان من و تو

نور، آبستن شد

زاده شد آفتاب

در آن نیمه شب تاریک

 

چه کسی میداند

دستان من و تو

تا زاده شدن کدام نوازش سوزان مهر

در هم می آمیخت

و چه کسی میداند

که پنجه های گرم تو

گره های سرد را

از گیسوان خیس شب من

می گشود

 

چه کسی میداند؟

چه کسی میداند

روح من و تو

پشت پرده ی شب

کدام قصه ی نا گفته ی هماغوشی را

از بر میکرد

و کدام صحنه ی ناب عشق را

 بازی میکرد

 

چه کسی میداند

که لب های لرزان من و تو

در پیوندی تب دار

چگونه عشق را

به تمامی می زیست

 

چه کسی میداند

کلمات خدای عشق را

خدای یگانگی را

چگونه در گوش های تو

 هجی کردم

که نفس های دیوانه ی تو

ذهن شب را گیج میکرد

خوابش را پریشان

 

چه کسی میداند؟

چه کسی میداند؟

آری

آری  تنها من میدانم و تو

شب مید اند وخدای شب

تنها

عشق میداند و

عشق میداند و

عشق

 


 
comment نظرات ()
 
 
آینه های تاریک
نویسنده : زهراپوریا - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٩
 

جنگل آینه ها را می دوم

گوشه ای پر از سایه های تنها

قلبم را زیر تاریکی ها چال میکنم

که دیگر

هیچ نوری

سراغ انعکاسش را

از تپش آینه های رقصان از

خنیای عاشقانه ی

این قلب رمیده نگیرد


 
comment نظرات ()
 
 
فصل بیخوابی (اشکهای بیخواب )
نویسنده : زهراپوریا - ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٩
 

 

شبها که از خواب می پرم

 

با خود می گویم : این تقصیر آواز جیرجیرکها بود که اشکهایم را بیدار کرد !ا

 

صبحها که از خواب می پرم

 

با خود می گویم : این تقصیر آواز گنجشکها بود که اشکهایم را بیدار کرد !ا

 

ظهرها که از خواب و بیدار می پرم

 

با خود می گویم : این تقصیر آواز زنجره ها بود که اشکهایم را بیدار کرد !ا

 

در جایی از زمان

 

در فصل سرد و نمور بی تو بودن

 

در میان انبوه سنگین غمبار سکوت

 

دوباره که از خواب می پرم

 

با خود می گویم : کدامین آوا ،کدامین آواز ،کدامین فریاد

 

اشکهایم را بیدار کرد ؟!ا

 

سکوتم ، فریاد می زند غم آن پایان دلگیر  را

 

-آن غریبه های شک

آن سایه های دروغ

 

که ربودند از ما تمام روحمان را، در انتهای کوچه ی زمستان-

 

و من اشکی می شوم که جایی برای خوابیدن ندارد !ا


 
comment نظرات ()
 
 
من دختر لبخندی هستم!
نویسنده : زهراپوریا - ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٩
 

بوی خستگیم همه ی وجودمو گرفته ،صبحه، از خواب بلند می شم ،سریع ،حتی قبل از مرتب کردن تختم ، سنجا قیو که دیشب ،موقع خواب گذاشتمش روی میز کنار تخت ،از جای همیشگیش بر می دارم  و گوشه های لبمو به گونه هام سنجاق می زنم ، من لبخند می زنم ،تمام روز! به تو ،به همه ! صبح بخیر دنیا !  به آئینه نگاه می کنم ،خوشحالم که امروز موهام به هم ریخته تر از دیروزه  ،تمام شب بار ها بیدار شدم و سرمو رو بالش غلتوندم تا خوبه خوب موهام به هم ریخته شه ، بهتره به غیر از سنجاق دنبال یه بو گیر باشم ،یا یه عطر تقلبی ،یا شاید یه ماسک صورت احمق ! یادمه می گفتم: خسته ام.از خسته ام خسته ام .از گفتن خسته ام از خستگی ،خسته ام.حالا دیگه از گفتنه این کلیشه ها و کلمه ی.....شششش! ساکت، زهرا

 

از غرغرای تو هم خسته ام ،با اینکه می فهممشون ،با اینکه دلیل خستگیت از جنس  دلیل خستگی منه ،اما منم خسته ام ،پس گله هاتو ،خستگی هاتو برای خودت نگه دار،باشه؟!ا

 

خوب،بیا تکرار کنیم :امروز هیچی تکراری نیست! جز سنجاق و لبای من! امروز فکرای تازه تو سرمه ، مثلا اینکه : امروز که زنگ تلفن به صدا در بیاد ، یه جوره خوشحال تره دیگه می گم :الو؟! اصلا می گم:بله؟! یا می گم: بفر مائید؟! نه! جانم ؟! بهتره . اصلا یه کاری می کنم  لبخندم از پشت تلفن ،احساس بشه ،لزوما نباید فروشنده باشم ! اصلا من فروشنده ی لبخند و شادیم !ا

 

امروز فکرای تازه تو سرمه ، وااای که چقد کار دارم ! امروز دیگه حتما اون کتابو تمومش می کنم ،امروز حتما روی پروژه ام کار می کنم ، اگه اون آهنگه رو بذارم ، مطمئنم کلی روحیه ام خوب می شه !ا

 

خوب ،زهرا فکر نکن ! لبخندت هنوز رو لباته ، همه می بینن و هیچی مهم تر از این نیست که کسی نفهمه  تو خسته ای ، خوبه که هیشکی نمی فهمه ، حتی تو نمی فهمی که به تو فکر می کنم و از فکر کردن به تو خنده ام میگیره ، آخه بی دلیله فکر کردن به تو....مثله همه ی فکرام ،مثله همه ی لبخندام ، وااای که چقدر من دختر محترم شادی هستم!!ا

 

می دونی؟!تو خیلی خسته کننده ای  ،چون حتی یه سنجاق مثله سنجاق لبای من نداری ،بوی خستگیتو حس می کنم ، تازه اینم نمی فهمی ، یا خودتو می زنی به نفهمی ؟! اصلا مهم نیست ، تو تا هرگز نمی فهمی و این اصلا مهم نیست ،یا شاید بهتره که اصلا مهم نباشه ، به خاطر سنجاق من ! ادی آدمای بی تفاوتو در نیار ! بال بال زدناتو پشت اون غرور مضحکت پنهان می کنی ،اما یه جاهایی گوشه هاش می زنه بیرون و همه چی لو می ره !حتی خودتم متوجه نمی شی ،اما من می بینم ! می خونی و بازم نمی فهمی دارم به تو می گم ،یا شاید نمی خونی ، یا شایدم اداشو در میاری ! واااای! اشتباه نکن ،  با تو ام ! ولش کن ، تو نمی فهمی ! محتر مانه اش اینه که متوجه نمی شی!ا هیچ وقت

 

آئینه ی کوچیکو از تو کیفم بر می دارم ،هنوز سنجاق وا نشده ، سر جاشه ! این سنجاق داره کهنه میشه ،شوری اشکا م باعث زنگ زدن سنجاق شده !ا

 

آهای ، همه ! لبخنده رو لبامو ببینین ،من خوشحالم ،اصلا خسته نیستم ،تازشم ، موهام خوبه خوب نا مرتبه ، به تلفن خیلی خوب جواب دادم ،با همه خندیدم ،به همه کمک کردم تا بخندن ، "چنین گفت زرتشت " رو فردا می خونم ،پروژه رو هم حالا حالا ها وقت دارم ،باید برم دنبال یه سری آهنگ جدید ،بهتره یه عطر مارک دار بخرم ،یا یه بوگیر مرغوب ، تو هم که ...!ا

 

موقعه ی خوابه ،با لبخند : شب بخیر دنیا !  حالا  سنجاقمو می ذارم توی آب نمک اشکام  و سرمو می ذارم رو بالش . بی خستگی ، من خوابم !


 
comment نظرات ()